زندگی
به خواهرم گفتم: شانس آوردیم روی مانشستن! بیچاره دخترای دختر پسر پسر خاله !
زمان کوتاهی گذشت. من همین طور نگاهشان می کردم. چقدر می خورن! الانه که
بترکن! بالاخره خسته شدن و دختره به مادرش گفت: بیا یه چیزی درست کنیم. ولی
نفهمیدم چی. آمدن درست بالا سر ما. مادرش دور سر ما یه خط هایی کشید که به نظر
بی معنی بود. بعد شروع به کندن خط ها شدن. من نمی دونستم چرا، ولی خیلی با دقت
این کارو می کردن. بعد دختره روی مادرم یک سنگ سیاه و صاف و صوف گذاشت .
فکر می کنم اون چشم چیزی که می خواستن درست کنن بود. پدردختره هم رفت تا
صدف جمع کند. بعد از زمانی کوتاه با سطلی پر از صدف هایی ریز و درشت برگشت .
اما گذاشتن صدف هاروی ما خیلی طول کشید، من این را از حرکت خورشید فهمیدم .
در چیزی که داشتن درست می کردن، بیشتر دوست و آشنا و فامیل ها توش بودن. من
از صدفی که کنارم بود پرسیدم: اینا دارن چی کار می کنن؟ گفت: فکر می کنم ما
پولک هاش باشیم. اون وقت بود که فهمیدم اوضاع از چه قراره.- پس باید خیلی قشنگ
شده باشیم. - آره،وقتی می خواستن منو بذارن دیدمش. خیلی زیبا بود. فقط به یک دهان نیاز
داشت. همان وقت بود که مادر دختره که موهای قهوه ای و بلند داشت، با چوب برای ما
دهان کشید. از قرار معلوم خیلی قشنگ شده بودیم چون با چیزی که هی سرش برق می زد،
بهمون نیگا می کردن. تازه اونم در حالت های مختلف، تکی، دسته جمعی، وقتی که دختر
مو قهوه ای داشت بوس مون می کرد یا کنارمون نشسته بود و... جالب اینه که وقتی اون
چیز عجیب برق می زد هیچ کس تکان نمی خورد و همه لبخند می زدن. بعد ازاون، من
دیگه خودمو یک ماسه معمولی مثل همه ی ماسه ها نمی دونستم. حالا من یک ماهی بودم.
متفاوت با همه ی ماهی های روی زمین.
نزدیک های غروب بود که به خونه شون برگشتن. شب که شد باران گرفت. من ترسیده بودم
که خراب بشم اما چیزی از درونم می گفت: نگران نباش. تو یک ماهی هستی و ماهی ها...
اما باران امان ندادو منو به طرف دریا برد. دریا خروشان بود اما هر چی به اون نزدیک تر
می شدم احساس آرامش می کردم. قطرات باران هم چنان منو به طرف دریا هدایت
می کردن. همون لحظه بود که دریا با دستان مهربان و لطیفش مرا در آغوش کشید و
برای همیشه منو فرزند خود کرد.
شیرین کریمی
خانه ی جدید مبارک!
شیرین جان!
مثل اینکه خانه ات را عوض کرده ای. خوب خانه ی جدید مبارک! خانه ی جدیدت کوچک
است و نقلی. اندازه ی خودت، اما خوب آن را ساخته ای. درودیوار و سقف اش قشنگ از
کار درآمده اند. با خانه ی قبلی ات چی کار کردی؟ نکند آن را اجاره داده ای؟ یا شاید
برای ساختن این خانه ی جدید پول کم داشته ای و آن را زبانم لال و گوشم کر و خودکارم
بی جوهر، فروخته ای تا پولش را به زخم خانه ی جدیدت بزنی؟ خوب ممکن است هیچ
کدام از این دو تا فکر من نباشد و تو حسابی سرمایه دار شده ای و دو تا خانه برای خودت
درست کرده ای. گاهی می روی توی آن خانه. گاهی توی این خانه. چرا تعجب می کنی
از حرف هایم؟ لابد فکر می کنی پرت و پلا می گویم. از کدام دو خانه حرف می زنم؟
از کدام سرمایه دار؟ حواس تو پرت است. خانه ی شعرت را می گویم و حالا خانه ی جدید
یعنی خانه ی داستان این تنها خانه ای است که همه ی اجزا و عناصرش را تو و فقط تو
با دست و ذهن ات، دست در دست تخیل ات با هم می سازید. آجرهایش ساخت خودت
است. خودت طراح آن هستی و باز خودت مهندس و معمارش. و خود خودت، آن را از
ابتدا تا انتها بالا می بری.
شیرین دارد یواش یواش و خیلی آرام، جلو می آید. این قدم ات بهتر از کارهای قبلی ات
بود که دیده و خوانده بودم. نویسندگی یعنی همین. در هر بار نوشتن باید سعی کنی یک
قدم کوچک کوچک، و یا قدم بزرگ بزرگ از نوشته های قبلی ات فاصله بگیری.
نویسندگی یعنی در هر اثر، یک کار کوچک تازه خلق کردن. یادت باشد نویسنده اگر شبیه
دیگران باشد، حتی اگر این دیگران،بهترین ها و بزرگترین ها باشند،دیگر نویسنده نیست.
نویسنده حتی نباید شبیه خود دیروزش باشد. باید اثری که امروز می نویسد، یک فرق هایی
با آن چه دیروز خلق کرده داشته باشد. خانه ی داستانی که ساخته ای می گوید شیرین
یک قدم دیگر از خود دیروزهایش فاصله گرفته. یک قدم جلوتر رفته است. یعنی که او
نویسنده است. همین طوری ادامه بده. هر بار یک ذره جلوتر از خود دیروزهایت .
عروسک سخنگو شماره 199 خرداد1387

