تبليغاتX
پرواز در باران

پرواز در باران

اشعار و نوشته های دیگر

زندگی

آی حواستون کجاست؟هوا که گرم هست،نمی خواد شما ما رو بیشتر به هم فشار بدین.
به خواهرم گفتم: شانس آوردیم روی مانشستن! بیچاره دخترای دختر پسر پسر خاله !
زمان کوتاهی گذشت. من همین طور نگاهشان می کردم. چقدر می خورن! الانه که
بترکن! بالاخره خسته شدن و دختره به مادرش گفت: بیا یه چیزی درست کنیم. ولی
نفهمیدم چی. آمدن درست بالا سر ما. مادرش دور سر ما یه خط هایی کشید که به نظر
بی معنی بود. بعد شروع به کندن خط ها شدن. من نمی دونستم چرا، ولی خیلی با دقت
این کارو می کردن. بعد دختره روی مادرم یک سنگ سیاه و صاف و صوف گذاشت .
فکر می کنم اون چشم چیزی که می خواستن درست کنن بود. پدردختره هم رفت تا
صدف جمع کند. بعد از زمانی کوتاه با سطلی پر از صدف هایی ریز و درشت برگشت .
اما گذاشتن صدف هاروی ما خیلی طول کشید، من این را از حرکت خورشید فهمیدم .
در چیزی که داشتن درست می کردن، بیشتر دوست و آشنا و فامیل ها توش بودن. من
از صدفی که کنارم بود پرسیدم: اینا دارن چی کار می کنن؟ گفت: فکر می کنم ما
پولک هاش باشیم. اون وقت بود که فهمیدم اوضاع از چه قراره.- پس باید خیلی قشنگ
شده باشیم. - آره،وقتی می خواستن منو بذارن دیدمش. خیلی زیبا بود. فقط به یک دهان نیاز
داشت. همان وقت بود که مادر دختره که موهای قهوه ای و بلند داشت، با چوب برای ما
دهان کشید. از قرار معلوم خیلی قشنگ شده بودیم چون با چیزی که هی سرش برق می زد،
بهمون نیگا می کردن. تازه اونم در حالت های مختلف، تکی، دسته جمعی، وقتی که دختر
مو قهوه ای داشت بوس مون می کرد یا کنارمون نشسته بود و... جالب اینه که وقتی اون
چیز عجیب برق می زد هیچ کس تکان نمی خورد و همه لبخند می زدن. بعد ازاون، من
دیگه خودمو یک ماسه معمولی مثل همه ی ماسه ها نمی دونستم. حالا من یک ماهی بودم.
متفاوت با همه ی ماهی های روی زمین.
نزدیک های غروب بود که به خونه شون برگشتن. شب که شد باران گرفت. من ترسیده بودم
که خراب بشم اما چیزی از درونم می گفت: نگران نباش. تو یک ماهی هستی و ماهی ها...
اما باران امان ندادو منو به طرف دریا برد. دریا خروشان بود اما هر چی به اون نزدیک تر
می شدم احساس آرامش می کردم. قطرات باران هم چنان منو به طرف دریا هدایت
می کردن. همون لحظه بود که دریا با دستان مهربان و لطیفش مرا در آغوش کشید و
برای همیشه منو فرزند خود کرد.
شیرین کریمی

خانه ی جدید مبارک!
شیرین جان!
مثل اینکه خانه ات را عوض کرده ای. خوب خانه ی جدید مبارک! خانه ی جدیدت کوچک
است و نقلی. اندازه ی خودت، اما خوب آن را ساخته ای. درودیوار و سقف اش قشنگ از
کار درآمده اند. با خانه ی قبلی ات چی کار کردی؟ نکند آن را اجاره داده ای؟ یا شاید
برای ساختن این خانه ی جدید پول کم داشته ای و آن را زبانم لال و گوشم کر و خودکارم
بی جوهر، فروخته ای تا پولش را به زخم خانه ی جدیدت بزنی؟ خوب ممکن است هیچ
کدام از این دو تا فکر من نباشد و تو حسابی سرمایه دار شده ای و دو تا خانه برای خودت
درست کرده ای. گاهی می روی توی آن خانه. گاهی توی این خانه. چرا تعجب می کنی
از حرف هایم؟ لابد فکر می کنی پرت و پلا می گویم. از کدام دو خانه حرف می زنم؟
از کدام سرمایه دار؟ حواس تو پرت است. خانه ی شعرت را می گویم و حالا خانه ی جدید
یعنی خانه ی داستان این تنها خانه ای است که همه ی اجزا و عناصرش را تو و فقط تو
با دست و ذهن ات، دست در دست تخیل ات با هم می سازید. آجرهایش ساخت خودت
است. خودت طراح آن هستی و باز خودت مهندس و معمارش. و خود خودت، آن را از
ابتدا تا انتها بالا می بری.
شیرین دارد یواش یواش و خیلی آرام، جلو می آید. این قدم ات بهتر از کارهای قبلی ات
بود که دیده و خوانده بودم. نویسندگی یعنی همین. در هر بار نوشتن باید سعی کنی یک
قدم کوچک کوچک، و یا قدم بزرگ بزرگ از نوشته های قبلی ات فاصله بگیری.
نویسندگی یعنی در هر اثر، یک کار کوچک تازه خلق کردن. یادت باشد نویسنده اگر شبیه
دیگران باشد، حتی اگر این دیگران،بهترین ها و بزرگترین ها باشند،دیگر نویسنده نیست.
نویسنده حتی نباید شبیه خود دیروزش باشد. باید اثری که امروز می نویسد، یک فرق هایی
با آن چه دیروز خلق کرده داشته باشد. خانه ی داستانی که ساخته ای می گوید شیرین
یک قدم دیگر از خود دیروزهایش فاصله گرفته. یک قدم جلوتر رفته است. یعنی که او
نویسنده است. همین طوری ادامه بده. هر بار یک ذره جلوتر از خود دیروزهایت .

زری نعیمی
عروسک سخنگو شماره 199 خرداد1387
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:18  توسط شیرین کریمی  | 

آفرینش شعر است

۱
آن گاه که فرشتگان ستاره ها را از آسمان می چينند،
سپيده دم آوازش را می خواند.
روزی نو آغاز می شود. روزی که مال تو است .
خاطره ای زيبا در آن بساز. کاری کن پرندگان در آسمان زندگی ات پرواز کنند.
پروانه ها به گل ها عشق بورزند، جوانه ها سر از خاک بيرون آورند
و در جاده ی زندگی ات قدم بردار.

 

۲
آن جا،درون حوض ، گويی فواره ها با هم رقابت می کنند.
می خواهند به آسمان برسند، آرزوی ديرينشان .
به آسمان چنگ می زنند،ستاره ها را می چينند
و فانوس شب های تاريک و سردشان می کنند.
چه زندگی ساد ه ای دارند، ساده اما زيبا.
تا به حال به اين سرزمين قدم گذاشته ای ؟

۳
نگو چه بنويسم
از عشق، از شادی، از غم؛ از صلح، جنگ، زمين و از خودم.
آفرينش شعر است
زيبا ببين.

غيبت تو!
شيرين جان
اولين بار شعرهايت را در کتابت خواندم :(پرواز در باران ).عکس ات را هم
روی جلدش ديدم . حالا دومين بار است که من و شعرهايت با هم ملاقات می کنيم .
شعرهايت اين دفعه مستقيم آمدند پيش من ! تا در را باز کردم اين جمله پريد توی
اتاقم :(ان گاه که فرشتگان ستاره ها را از آسمان می چينند، روزی نو آغاز می شود.)
و بعد اين جمله ات خودش را ولو کرد روی مبل نارنجی و زرد و سبز من:(آن جا
درون آن حوض،گويی فواره ها با هم رقابت می کنند.می خواهند به آسمان برسند)
و با انگشت شست پايش اشاره کرد به اين جمله :(به آسمان چنگ می زنند.)
اين ها قشنگ ترين خط های اين چند شعرت هستند. چون آسمان درخت شده است
ستاره ها ميوه هايش، و فرشته ها آدم هايی که ميوه ها را می چينند.فواره هايت و
آن تعبير زيبای (چنگ زدن به آسمان ).
تنها اشکال من به شعرهای تو،غيبت تو است .تو خيلی کم در شعرهايت حاضر
می شوی . تو يعنی شيرين 11 ساله . تو يعنی کودکی، نوجوانی، تو يعنی خودت .
مثل آدم بزرگ ها نگاه می کنی. مثل آدم بزرگ ها می نویسی. رفتار شعرت مثل
رفتار آن هاست. مثل تو نیست .
من می خواهم در شعرهایت تو را، ذهن تو را تماشا کنم. این فرصت را به خودت
به من و به دیگران بده. ما از نگاه بزرگسالان محروم نیستیم . از نوع نگاه و حس
و زبان تو است که دور مانده ایم. مثل بزرگترها نوشتن، مثل بزرگترها رفتار کردن،
در ادبیات امتیاز نیست . وقتی عروسک می گوید بزرگترها در نوشته های بچه ها
دخالت نکنند، آن ها را تراش ندهند، ویرایش نکنند، برای نزدیک شدن و دیدن است .
برای این که هر کسی باید مثل خودش رفتار کند. برای این که ادبیات جایی است
که باید در آن تفاوت ها را دید. تفاوت نگاه، ذهن و زبان تو با دیگران .
بزرگترها در شعر تو دخالت نکرده اند، آن را درست نکرده اند، اما تو خودت از
کودکی، از خودت فاصله گرفته ای. دور شده ای. به خودت نزدیک شو. به کودکی ات.
از آن فرار نکن. بگذار او با تو بازی کند. اجازه بده تو با او بازی کنی.


زری نعیمی

(مدیر مسئول ماهنامه عروسک سخنگو)
نخستین ماهنامه ی مستقل ادبیات مدرن کودکان ایران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:41  توسط شیرین کریمی  | 

بچه های خوش شانس (مقاله زری نعیمی/ سردبیر ماهنامه عروسک سخنگو)

بچه های بد شانس را که يادتان هست ؟ همان مجموعه ی چند جلدی را می گويم از  لمونی اسنيکت.
همان نويسنده ای که از اول هشدار داد که اگر دنبال ماجراهای شاد وپايان های خوش و از اين قبيل
چيزها هستيد، کتاب را بگذاريد سر جايش . لايش را هم باز نکنيد. گفت اين کتاب پر از بدبختی
است . تازه پايان اش هم حسابی ناخوش احوال است . مثلا همان ابتدای داستان، در صفحه ی اول
يک وکيل می آيد و می گويد:خانه تان سوخت . پدرتان و مادرتان هم مردند. شما تنها شديد.
کاری با کتاب نداريم . با همين واژه ی بدشانس کار داشتيم . حالا ما می خواهيم برويم سراغ
بچه های خوش شانس. شيرين کریمی  يکي از اين بچه ها است. چرا؟ چون اولين کتابش را در
سن 9 سالگی چاپ کرده است ،با يک عالمه شعر. صبر کنيد. خوش شانسی هايش را یکی یکی بشمرم.
اول : از همه مهم تر اين که شيرين در بالاترين پله ی نردبان قرار گرفته، چون می نويسد.  نوشتن 
بزرگترين خوش شانسی لست که می تواند روی پيشانی کسی قرار بگيردخدا به کمرم بزند اگر
 دروغ بگویم . یا به قول دانیال بنی عامری، کور شوم اگر دروغ بگویم ! مثلا اگر نوشتن نبود
و نویسنده ای نبود به نام جی کی رولینگ  شما الان کتاب هایی به نام هری پاتر داشتید که بخوانید
و این همه کیف کنید؟ آیا شما و من و همه ی آن هایی که با هری پاتر همراه شده اند، بچه های
 خوش شانس نیستید؟! من می گویم چرا و همه ی  کسانی که پیش از دیگران نتوانستند
هری پاترها را بخوانند، بدشانس اند، چون از این همه لذت و کیف کردن محروم شده اند. و
بالاخره همه ی آن هایی که تا به حال نخوانده اند، می شوند بچه های بدشانس !
شیرین کریمی از بچه های خوش شانس است چون نوشتن را پیدا کرده، آن هم شعر را.
یعنی شیرین کریمی 9 ساله که فقط می توانست یک دختر باشد مثل بقیه دخترها، حالا شاعر است .
یک شاعر 11 ساله .
دوم : شعرهای شیرین این شانس بزرگ را پیدا کرده اند که کتاب بشوند و نشر ناهید که
نوشته های بچه های کار و خیابان را درکتابی به نام  غار تار  چاپ کرد، حالا یک قدم دیگر
برداشته و شعرهای شیرین کریمی را چاپ کرده، آن هم با نقاشی های خودش و دست نوشته های
خود شاعر تا کتاب حسابی جان بگیرد.
البته خودتان بهتر از من می دانید که این خوش شانسی شامل حال شیرین نمی شد، اگر فقط یکی
دو یا چند دانه شعر می گفت و بعد هم ول می کرد. خیلی ها هستند که شاید شعرهای زیباتری
گفته و نوشته باشند، اما بعد از مدتی حوصله شان سر رفته، گفته اند ول کن بابا!
شیرین نوشتن را پشت گوش نینداخته . ردش را دنبال کرده . تا برسد به چاپ کتابش .یعنی
اگر همین طور نوشتن را تعقیب کند و دست از سرش برندارد، خوش شانس باقی می ماند و
کتاب دوم، سوم و یا چهارم اش هم از راه می رسند. در غیر این صورت ممکن است مثل صوفی
مصطفوی  شاعر 10 ساله که با کتاب قاصدک، خیلی سال پیش آمد، اما دیگر پی اش را نگرفت و
تعقیب اش نکرد، جزء بچه های خوش شانس شاعر و نویسنده نباشد.
سوم : عمران صلاحی که خودش یک پا نویسنده بود آن هم  طنزنویس وبازیگوش، شعرهای شیرین
راخوانده و برایش یک مقدمه ی جالب نوشته است. و این، خوش شانسی سوم شیرین است که
او هم از زیبایی  شعرهایش گفته و هم از نگرانی هایش.
حالا کمی از خوش شانسی ها بیاییم پایین تر و سری به شعرهایش بزنیم : (چرا بوته های گل
رز همسایه گل داده است ؟ چرا ما عقب ماندیم از این زیبایی ؟ چرا خورشید بر آن جا تابید؟
چرا زیبایی با ما قهر کرد؟) یا (کبوتر پرواز کرد. آسمان خوشحال شد. ماهی شنا کرد.نسیم
گل را تکان داد. گل رقصید. باران هم زمین را بوسید.) یا (پروانه ها بر روی شکوفه های
پل استراحت می کنند.) و (وقتی حوصله ام سر می رود با خورشید حرف می زنم و با هم
جک می گوییم .) این خط های شعر شیرین، لحظاتی است که او به خودش، دختری 9 یا 11
ساله نزدیک شده. اما دربیشتر شعرها، از خودش، ذهنش، فاصله می گیرد. و مثل بزرگترها
حرف می زندو نگاه می کند:(گل سرخ به من خندید/گذر عشق بویی دگر می داد/ غم ناله
می کرد ز خوشحالی ما) و بعضی جاها در شعرهایش فقط حرف می زند:(یار و یاور من بودند.
با من صحبت می کردند، به من اهمیت می دادند .
من با شهرزاد و پدر و مادرم خوشبخت ترین آدم های روی زمینم .)   در این شعرها، شیرین
از شعر فاصله می گیرد و به انشانویسی نزدیک  می شود. شیرین کریمی می تواند خوش شانس تر
از این ها بشود.اول این که یک کتابش بشود،دو، سه یا چهار کتاب یعنی هم چنان نوشتن و خلق
کردن . بعد با هر شعر تازه اش یک قدم به خودش نزدک تر شود و خطی از خط های ذهن اش
را به ما نشان بدهد. و بالاخره ، ناشران با چاپ آثارشان ،فرصت بدهند تا تعداد بچه های
خوش شانس زیاد و زیادتر بشود. شما می گویید نمی شود؟ چرا می شود. چون با هر خوش 
شانسی، بد شانسی یک قدم عقب نشینی می کند. مطمئن باشید. کور شوم اگر دروغ بگویم .
                                                                                   
ماهنامه عروسک سخنگو شماره 191     

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:9  توسط شیرین کریمی  | 

قطره بودی


غنچه بودی گل شدی. لبخند بودی خنده شدی. قطره بودی رود شدی.
ستاره بودی ماه شدی. نهال بودی درخت شدی.
دلیل عطر خوش دشتم شدی. دلیل شادی‌ام شدی. تشنه بودم سیراب شدم. خاک بی‌درخت بودم باغ شدم.
شب‌های تاریک داشتم، مهتاب امید دارم. تنها بودم، یار دارم.
من، تو را دارم.


 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 3:32  توسط شیرین کریمی  | 

یادداشت " صفحه سیزده
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:46  توسط شیرین کریمی  |