تبليغاتX
پرواز در باران

پرواز در باران

اشعار و نوشته های دیگر

ما را به نام کوچک مان بخوانید

دو عامل انگیزه نوشتن این چند سطر شد . ابتدا مقدمه ای بود که دوست از دست رفته عمران صلاحی برشعرهای شیرین نوشته بود و دوم آشنایی با خود شیرین و شنیدن اشعارش با صدای خود او . این آشنایی خیلی پیش تر بود . روزی د رکتابفروشی ،بر همان صندلی بلند چوبی نشسته بود و شعر می خواند . د رآن نگاه خوددار،می دیدی که حس خود را بروز نمی دهد ،شاید برای ما که غریبه بودیم و چند باری ما را در کتابفروشی دیده بود،اما شعر را که خواند،می توانستی به آسانی حسی را بیابی که شاعر با وجود کودکی آن را آسان نثار این و آن نمی کند .
این از آشنایی با شیرین و شعرش ،اما وقتی مقدمه عمران را خواندم ،آن هم پس از مرگ واقعا نا به هنگام او،دریافتم که چه وجه مشترکی است میان شیرین وعمران ،عمران در سن و سالی بود که می توانست پدربزرگ شیرین باشد،اما در شصت سالگی هنوز کودک بود . کودکی درونی او هرگز نه میان سال شد و نه پیر .هر چند خود عمران با وجود شصت سالگی ، خیلی جوان تر نشان می داد . این کودک درونی ،وقتی بر دیگران آشکار می شد که عمران می خواست لطیفه ای بگوید یا شعری طنزآمیز بخواند . حتا وقتی بنا بود در باره چیزی حرف بزند . آن حجب که بر چهره او آشکار می شد ، نشانه درون او بود . عمران هیچ گاه لودگی نمی کرد .همواره شوخ بود و هر بار که می دیدمش این مصراع به زبانم می آمد :عمران که به شیرین سخنی شهره شهر است .اما شیرین هنوز کودک است و درآستانه نوجوانی . شعر را چنان می گوید که به ذهنش وارد می شود و جهان و اطراف خود را چنان توصیف می کند که می بیند . هیچ ترفندی در کارش نیست . هنوز به انسان هایی می ماندکه روزگاری در این جهان ،با حس طبیعی در برابر اشیا می ایستادند و آن ها را می نامیدند، اما شیرین در سن و سال کودک است و دغدغه های او گاه فراتر از این می رود . دیدن کودکی در یک گزارش خبری و بروز حس نسبت به آن کودک و آن کودکان دیگر که در گزارش های خبری نیامد ه اند ،حسی می خواهد فراتر از سن و سال شیرین که شاید دیگر هم سن و سال های او ، حالا به فکر عروسک و اسباب بازی اند .
از همان نخستین شعر می توان دریافت که شیرین چه قدر طبیعی در برابر زندگی ایستاده و چه بی تکلف
آن چه را که در می یابد به قلم می دهد :
آسمان ، آسمان من ،من ،من ،آسمان زیبای من
آب،آب زلال من ،آب زلال من،
آب و آسمان را به اندازه زمینم دوست دارم ،دوست دارم دوست دارم .نمی توانی دریابی که دختری به کوچکی شیرین چگونه عناصر طبیعت را جمع می کند و آن را نثار خانواده کم جمعیت خود می کند ، مگر چون او زیسته باشی و بدانی که دریافت بی واسطه جهان ،حتا کودک را تا به کجاخواهد برد ، اندکی دقت در شعر نهم برخورد شیرین را با طبیعت و آدم های پیرامونش نشان می دهد حتا با شهرزاد ، خواهر کوچک او،شعر تاریخ ندارد،اما بی شک در زمان سرودن آن ،شهرزاد باید تازه متولد شده باشد :
خورشید در قلب من است
ماه در قلب پدر
طلوع در قلب مادر
ستاره در قلب شهرزاد
خورشید و ماه و طلوع و ستاره یک خانواده است
مانند ما
ستاره هم بازی خورشید
طلوع امید ماه
ماه ستاره محبوب طلوع .
اما دنیا در چشم این کودک چه فراخ است . دریا، کوه ، دشت های پوشیده از گندم و آسمان و ماه و خورشید . و تو اگر خواننده باشی و شاعر را نشناسی ، سخت باور می کنی که چنین شعری را کودکی سروده و اگراو را بر صندلی چوبی بنشانی ،زود در می یابی که نه ،هر چه می خواند ،سرودی است بر آمده از جان او ای دوست ،این گندم ها را ببین که در زیر نور آفتاب ،مانند طلا برق می زنند
یک لحظه به گندم ها چشم بدوز تا غرق رویا شوی ،رویایی زیباتر از هر رویای دیگر
رویایی که خودت را در میان گندم زارهای بزرگی ببینی و بعد، رویایی زیباتر از این به سراغت بیاید .
شیرین ،زیاده گویی نمی کند، گاه حسی دارد هم چون سرایندگان هایکو و واقعا با تعریف دقیق هایکو ،
می توان شعر بیست و هفتم او را یک هایکو نامید . شعری در سه مصراع و هفده هجا
من بی حوصله ام
در تنهایی شب
در غربت زمستان
شاعری می رود، نمی میرد، عمران نمرده است . عمران در دل تمامی ما زنده است ،فقط دیگر نمی نویسد .
شاعری برمی خیزد و چه پیوند مبارکی است ،نوشته عمران و شعر شیرین .

۸۵/۷/۲۳ محمد قاسم زاده

(پی گفتار کتاب پرواز در باران)
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:13  توسط شیرین کریمی  | 

آرزو

آرزو دارم همین  موقع به همراه شهرزاد،همراه پدر و مادرم وسط پارک قدم می زدیم .
همین مهتاب می تابید .
جیرجیرک ها آواز می خواندند.
چند بچه گربه با هم بازی می کردند و مادرشان کنار بوته ها نگاهشان می کردند .
خنده می کردیم و می خندیدیم در زیر نور مهتاب .
غم شده بود فراری از دل ما.
شهرزاد می خندید.
پدرم می گفت سخن .
می گفت از مهربانی و دوست داشتن ها .
مادرم می گفت از عشق پروانه به گل .
من می گفتم از عشق ماهی به دریا.
از دوست داشتن من به شهرزاد.
نسیم ملایمی می وزید .
پرنده ای رد می شد از بالای سر ما .
در فراز آسمان پر می زد .
نشان می دادم آن پرنده را به شهرزاد .
لبخندی زیبا به لب می گرفت .
زیباترین لحظات زندگی ام بود .
کاش واقعیت داشت .
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط شیرین کریمی  | 

مثل ماه

خورشید در قلب من است .
ماه در قلب پدر .
طلوع در قلب مادر .
ستاره در قلب شهرزاد .
خورشید و ماه و طلوع و ستاره یک خانواده است
مانند ما .
ستاره هم بازی خورشید .
طلوع امید ماه .
ماه ستاره ی محبوب طلوع .
خورشید یک دوست برای ستاره .
این خانواده خوشبخت هستند مانند ما .
این خانواده عشق را به همدیگر هدیه می کنند .
مثل ما .
همدیگر را دوست دارند ،
در زندگیشان فقط عشق و محبت جریان دارد .

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:17  توسط شیرین کریمی  |