تبليغاتX
پرواز در باران

پرواز در باران

اشعار و نوشته های دیگر

بهار زندگی ای دوباره است

درخت محبت در قلبش خشک شده، شاخه هایش شکسته
و با یک  نسیم از ریشه جدا می شود .
در گوشش زمزمه  می کنم :
بهار زندگی ای دوباره است . عید نشانه ی بهار .
و حالا عید نزدیک است .
                                    باغبان شو .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط شیرین کریمی  | 

چند روز دیگر

چند روز دیگر بهار مهمان ماست . باد می وزد، خبر نسیم و بهار و شکوفه و سبزه و
زیبایی را می دهد .
خورشید زیبا پشت ابرها غروب می کند . به ابرها رنگی تازه می دهد .
رنگ سرخ به نشانه عشق .
اشعه هایش از پشت ابرها بیرون می زند . انگار ابرها دامن او هستند .
این نقش و نگار فرش ها را ببین .
غنچه های تازه ای بر روی آن ها نقش بسته اند . کم کم درختان جوانه می زنند .
لباسی سبز و زیبا به تن می کنند . بعضی ها شکوفه می کنند،گل می دهند .
گل های رز، گل های یاس زرد .
خاک با بارانی که بارید از خواب بیدار شد . نم داشت و تازه بود .
بوی چمن های سبز فضا را پر کرده بود . پرستوهایی در فراز آسمان پرواز می کردند .
ابرها شبیه پنبه های نرم و لطیف بودند .
آن ها هم خود را به دست نسیم سپرده بودند .
همه شاد و خوش حال از آمدن بهار بودند .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:51  توسط شیرین کریمی  | 

طوری دیگر

صبح دم ،وقتی خورشید طلایی ، از خواب رویایی بیدار شده بود
نسیمی گل های شیپوری ، رز، شقایق را تکان داد .
پرندگان در آسمان پرواز می کردند .
قاصدک ها با آن نسیم ملایمی که می وزید خود را تاب می دادند .
طوری صحبت می کردند که گویی بهار آمده است .
برف نگاهی به دشت انداخت و مثل ابر،همراه نسیم ، بال زد و رفت .
دیگر کسی از زمستان و برف و آذوقه صحبت نمی کرد .
انگار زمستان معنایی نداشت .
همه شاد بودند
همه خوش حال بودند .
همه طوری دیگر بودند ،تازه بودند .
بوی علف های خیس دشت فضا را پر کرده بود .
همه می گفتند شادم ،خوش حالم ،امید دارم به زندگی .
اما بهار از همه خوش حال تر،شاداب تربود و بیشتر از همه به زندگی امیدوار بود .
چون سفری طولانی و سخت را پشت سر گذاشته بو و با غم و غصه و رنج جنگیده بود
پیروز شده بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط شیرین کریمی  | 

یاد او

برای روح پاک مرحوم عمران صلاحی

اکنون که به آسمان چشم دوخته ام و قطره های اشک باران، برگونه ام
می چکند، دیگر لبخند را بر صورت نسیم نمی بینم .
پرندگان با بال های خسته چشمانشان را می بندند، و در قلب هایشان
می گریند. گل ها فقط خاطره ای از او می بینند .
خاطره ای از شعرهای پر از لبخند او، و رفتن تلخ بدون خداحافظی اش .
اما انگار آسمان او را بیشتر از زمین دوست می داشت .
                                                                                                                                   
                                                                   شیرین کریمی    ۲۰/۷/۸۵

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:22  توسط شیرین کریمی  | 

مثل خودش طبیعی و ساده




در هر شاعری کودکی پنهان است و در هر کودکی شاعری . کودک شاعر ناگهان با جهان رو به رو
می شود . همه چیز را با شگفتی نگاه می کند . نام چیزی را نمی داند . خودش اشیا را نامگذاری
می کند . برای نامیدن اشیا دنبال کلمه می گردد . اگر کلمه ای پیدا نکند، خودش آن را می سازد .
مثل انسان نخستین که وقتی از غار بیرون آمد، کلمه ای نداشت و در برابر طبیعت و اشیاء زبانش
زبان اشاره بود . بعد به تصویر پناه برد و اشیا را به تصویر کشید و بعد آن تصاویر به کلمه بدل شد .
کشف کلمه مثل کشف آتش بود که هم روشنایی داشت و هم گرمی .
شاعر خردسال ما شیرین کریمی ( که نخستین دفتر شعرش را در نه سالگی گفته است ) چنین
حالتی دارد . ناگهان با جهان رو به رو شده است . طبیعت، اشیاء و آدمها را کشف می کند و می نامد .
برای نامیدن دنبال کلمه می گردد . به هر نحوی می خواهد دیده های خود را بگوید .
گاهی کلمه ای را تکرار می کند و با این تکرار، ضرباهنگ ایجاد می شود :
آب زلال من / آب زلال من
گاهی طبیعت را در انسان می بیند و انسان را در طبیعت و با طبیعت رفتاری انسانی دارد : من با
خورشید مثل خواهر یا برادرم رفتار می کنم .
ابتدا عبارات را دنبال هم می نویسد . بعد آن ها را تقطیع می کند و حس می کند که هر عبارتی
باید استقلال خود را داشته باشد . به تعبیرات شاعرانه می رسد . در شعر او آسمان سایه دارد،
دوستی سایه دارد .
کم کم قافیه را کشف می کند . "مهربان "با "فرشتگان" هم قافیه می شود . عبارات را پس و
پیش می کند . فعل از آخر به وسط عبارت می آید . و این ها همه تلاش های شاعرانه است .
به تشبیهات می رسد و چقدر زیبا، ساده و طبیعی :
ثانیه ها چکه چکه چو باران می آیند و می روند
روزها چو ماه و خورشید پس از دیگری می آیند و می روند
هفته ها چو ابر تکه تکه آرام آرام می آیند و می روند
ماه ها می آیند و می روند
سال ها چو آفتاب و مهتاب با هم بازی می کنند و در پی بازی
می آیند و می روند
قافیه های درونی چکه چکه برای ثانیه ها وتکه تکه برای ابر چه خوب در جای خود نشسته
است . شاعر خردسال ما به قافیه های بیرونی هم توجه دارد :
آه ای شهرزاد نازنینم
تنها فرشته ی روی زمینم
و این ها همه به ضرباهنگ شعر و کلام کمک می کند . شعر هنری است شنیداری مثل موسیقی
و نیاز به ضرباهنگ دارد . شاعر شعر را می گوید و نمی نویسد . اگر هم بنویسد، قبلا آن را در ذهن
خود گفته است . شاعرانی داشته ایم که سواد نوشتن نداشته اند و شعر را گفته اند .
در بازی های کلامی گاهی فعل پس و پیش و حتی گاهی حذف می شود .
دنیای شاعر همان دنیای ساده ی پیرامون اوست و آدم های پیرامون او : پدر، مادر، خواهر،
دوست ،مادر بزرگ .
کلام شاعر گاهی فقط بیان احساس است،بی هیچ تعبیرات شاعرانه .
او همان طور که با انسان ها سخن می گوید، با طبیعت هم حرف می زند . با کوه، با جنگل، با
زمین، با دریا، با دشت، با آسمان .
دنیای پیرامون او را این آدم ها و این فضا می سازد .
توصیف گاهی بسیار ساده است،بی هیچ تشبیه و استعاره ای : یک بچه آهوی زیبا در باران
تابستانی به دنیا آمد .
و گاهی توام با تشبیهی بسیار زیبا : خرگوش سپید، مانند برف به بچه گوزن خیره مانده بود .
شاعر گاهی با طبیعت ارتباط مستقیم دارد و گاهی تصویری از آن می بیند . در هر دو صورت از
طبیعت الهام می گیرد و تاثیر می پذیرد .
کم کم با صنایع شعری آشنا می شود و به جای "از" مخفف آن "ز" را می گذارد : غم ناله
می کرد ز خوشحالی ما
وزن را کشف می کند : شادی ما دو برابر شده بود که تاثیرپذیری او را هم از شعر بزرگ ترها
نشان می دهد .
یاد می گیرد شعرش را به دیگران تقدیم کند تقدیم به خاله مریم
شعر پل ( پانزدهمین شعر )از زیباترین شعرهای این مجموعه است : پل زیبای پر شکوفه ای
که نور و عشق را به هم وصل می کند و پروانه ها روی آن استراحت می کنند .
در هجدهمین شعر از دوستی سخن می گوید و از عشق بین دو انسان که مثل ابر به برف است و
باران به کولاک و ماهی به دریا . شاعر کوچک ما با همین تشبیهات ساده به خوبی منظور خود را
بیان می کند
در شعر نوزدهم از پرواز در باران می سراید و از پرندگانی که پرواز در وجودشان است،همان
طور که شعر در وجود شاعر پنهان است . این پرندگان به تعبیر خود شاعر عشق را می فهمند .
کمی هم سپهری وار است و نشان از مطالعه ی شعر دیگران دارد .
در دنیای کودکانه و شاعرانه ی شیرین،ماه پیش دوستش خورشید می رود و ستاره، کودک ماه
متولد می شود و نور قدری ازخودش را به او هدیه می کند . و چه تعبیر زیبایی .
در شعر بیست و پنجم تاثیرپذیری از شکل شعر آدم بزرگ ها بیشتر است . شاعر کوچک ما
شعرش را پلکانی می نویسد و سعی می کند مثل آدم بزرگ ها راه برود . و در همین جاست که من
کمی نگران می شوم . می ترسم با نگاه کردن به راه رفتن دیگران، راه رفتن خودش را فراموش
کند . آدم نباید حتی به راه رفتن خودش هم فکر کند، چون در آن صورت کج و کوله راه می رود .
شاعر خردسال ما باید مثل خودش راه برود و خودش راه خودش را پیدا کند . آدم بزرگ ها دستش
را بگیرند و پا به پا ببرند تا شیوه ی راه رفتن بیاموزد،اما وقتی شیوه را آموخت،دستش را رها کنند که
خودش راه برود . مثل خودش . طبیعی و ساده .
به شیرین عزیز تولد شعرش را تبریک می گویم . با بهترین آرزها

عمران صلاحی
تهران، 84.11.4

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط شیرین کریمی  | 

قاصدک

دلم ابری، دلم تنها، دلم بی کس، تنهایم من .
قاصدک، من را تنها نگذار . من را بی کس نگذار
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:58  توسط شیرین کریمی  | 

بوسه ی باران

سرما می خندد . هوا سرد می شود . سرما باد می شود . برگ ها از
شاخه جدا می شوند . خود را به دست باد می سپارند . ابرها به
زمین بوسه ی باران می فرستند . و هر بوسه  صدای چک چکی را
می نوازد . برگ ها زیر  پا  صدا  می کنند . ابرها  آسمان  را
می پوشانند . باران  درختان  را نوازش  می کند و همه ی این ها
زیبایی های  پاییزند .  
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:21  توسط شیرین کریمی  |