تبليغاتX
پرواز در باران

پرواز در باران

اشعار و نوشته های دیگر

نقد آقای دکتر غیاثی بر کتاب پرواز در باران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:18  توسط شیرین کریمی  | 

سرزمینی که بوی گل یاس می دهد

در رویایم به سرزمینی می روم که جنگ نباشد . همه عاشق باشند .
به سرزمینی که خورشید طلوع می کند و هیچگاه غروبی نخواهد داشت .
به سرزمینی که بوی گل یاس می دهد و در ترانه ای محو می شود .
و جایی که عشق معنی پیدا می کند .
به جایی که پرندگان به من بوسه می دهند و گل می رقصد .
به جایی که آینده رنگ محبت می دهد .
در رویایم به سرزمینی می روم که شادی خانه دارد و غم می میرد .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:45  توسط شیرین کریمی  | 

کاش

کودکی تنها بود اما اکنون غمی ندارد در دلش .خوش حال است، چون موفق شده است
به مادرش، همان مادر مهربانش امید بدهد . دوستی جدید پیدا کرده است .
نام دوستش شادیست ، دوست نامهربانی که داشت رفت . نام آن دوست نامهربان بود غم .
غمی که او راناامید می کرد ، اما او امیدش را از دست نداد . هرگز نداد . تلاش کرد .
حالا زندگی خوبی را با دوستش می گذراند . زندگی ای شاد و خرم،خوش حال هستیم
اما فقط او در این دنیا تنها نبود .کودکان دیگری هم هستند که غم پیش آن ها رفته است .
باید کمکشان کرد . باید به آنها امید داد . شاید امید هم از پیش آن ها رفته باشد .شاید بیمار باشند .
شاید بدتر از عرفان . کاش دوباره آن فرشته ها ، همان فرشته هایی که به عرفان امید دادند
پیش آن ها بروند . کمکشان کنند . سرپناهی برای آن ها پیدا کنند ، تا شاد شوند.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 20:51  توسط شیرین کریمی  | 

رنگین کمان

باران  می بارد . خورشید می تابد . رنگین کمانی در آسمان پیداست  .
رنگین کمانی که هفت رنگ دارد . خورشید زیباست . ابر خوش حال .
اندکی بعد رنگین کمان به سفر می رود . ماه پیش دوستش خورشید  می رود .
نور کم شد . شب شد . نور پیش ماه رفت .ستاره،کودک ماه متولد شد .
نور قدری از خودش را به او هدیه  کرد . ستاره خندید .روز بعد ماه و ستاره آمدند پیش خورشید .
خورشید کمی از دل گرم و مهربانش را به ستاره هدیه کرد . ستاره خوش حال شد .
رنگین کمان آمد . او هم هدیه ای داشت . او به ستاره رنگ زردش را هدیه کرد .
ستاره تشکر کرد . شب بعد ابر پیش ماه و ستاره رفت . ستاره تشنه بود . ابر بارانش را به ستاره داد .
ستاره سیراب شد . صبح بعد دوباره رنگین کمان آمد ولی زرد نداشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 8:21  توسط شیرین کریمی  | 

گلی از وجود زمین


کودکی هستم . شعر می گویم و می خوانم . و با قلب کوچکم دنیا را
لمس می کنم . با چشمانم عشق را می بینم . و با وجودم شکوفه ی
عشق را به درخت بهشت هدیه می کنم .
و دوست داشتن مرا در آغوش می گیرد . گلی غنچه ای می زند .
زمین گل را می چیند و سرخی اش را با جوهر عشق رنگ می زند.
و عطرش را بادوست داشتن همراهی می کند . بوسه ای به آن
می زند و به دست نسیم می دهد . نسیم آن گل را برای من می آورد .
و آن وقت است که من عاشق می شوم با گلی از وجود زمین
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:31  توسط شیرین کریمی  | 

فرشته

کودکی متولد شد . مادری خوش حال شد . نام او را گذاشت شهرزاد  .
کودکی زیبا . کودکی بازیگوش .
او نمی داند کجاست . نمی داند کیست .
نمی داند محبت یعنی چه . نمی داند عشق چیست .
مادرش او را درآغوش می گیرد . او را می بوسد و می گوید که دوستش دارد .
می گوید فرزندم دوستت دارم .
حالا او می داند کجاست . پیش فرشته ای که او را دوست دارد .
می داند کیست . فرزند یک فرشته .
می داند عشق چیست . می داند محبت چیست .
می داند بیشترین محبت در قلب مادرش است .
مادری که به او می گوید فرشته . فرشته ای مهربان .
فرشته ای که حرف او را می فهمد . درکش می کند .
بیشتر از هر کس او را دوست دارد .
عاشقش است
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:58  توسط شیرین کریمی  | 

رویا


ای دوست،این گندم ها را ببین که در زیر نور آفتاب،مانند طلا برق می زنند .
یک لحظه به گندم ها چشم بدوز تا غرق رویا شوی،رویایی زیباتر از هر رویای دیگر .
رویایی که خودت را در میان گندم زارهای بزرگی ببینی،وبعد،رویایی زیباتر از این
به سراغت می آید .
رویایی که داری در میان گندم زارها می دوی و دستانت گندم ها را لمس میکنند .
تو می دوی و می دوی و اصلا خسته نمی شوی .
نسیم ملایمی می وزد .
وقتی که این نسیم گندم ها را تکان می دهد،انگار گندم ها همه در حال رقصند .
تا حالا این همه زیبایی را یک جا دیده بودی؟
شب هایی که مهتاب نیست،گندم ها مانند چراغ مزرعه را روشن می کنند .
واقعا زیباترین رویای دنیاست
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:28  توسط شیرین کریمی  | 

دریای زیبای من

دریایی پر از ماهی .
پر از شگفتی .
پر از زیبایی .
من یک ماهی از این دریای زیبا هدیه گرفتم .
دریای زیبا ،دوست من شو .
دریای زیبای من .
کوه های سرسبز .
جنگلان زیبا .
ای کوه زیبا،تو مهربانی،با همه دوستی .
ای جنگل زیبا،تو به ما آرامش می دهی .
ای زمین،تو در دنیا از همه قوی تری چون کوه ها،جنگل ها،دریاها،درختان و این
همه انسان را به دوش داری .
ای دشت بزرگ با من هم بازی شو .
دشتی که دوست دارد سبز باشد .
ای آسمان زیبا،با من صحبت کن،تا تنها نمانم .
ستارگان زیبا،چه نوری دارید . کمی از نورتان را به من می دهید؟
ستارگانی که خانه ی بزرگی دارید،آسمان خانه ی شماست .
ای ماه زیبا،تومثل ستاره ها پر نوری،ولی بیشتر .
ای ماه تو شب ها نورت را به ما می بخشی .
ای خورشید زیبا و پرنورتر از ماه،تویی که این همه نور را به ماه می دهی،وماه نورت
را به ما می بخشد . ای خورشید زیبا،اگر تو نباشی ،هیچ نوری نیست . حتی ماه که
این قدر پر نور است،نوری ندارد. ای خورشید ازت  متشکریم .
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:4  توسط شیرین کریمی  | 

کودک تنها

کودکی تنهاست ، در غربت زمستان ، در تنهایی شب
کودکی بی سرپناه ، کودکی تنها
کودکی که کوچک است اما دلی بزرگ تر از دریا را صاحب است .
کودکی که دوست ستاره است .
کودکی که دوست ماهی هاست .
نام او چیست ؟ نام مظلومانه او ، نام کودکانه ای که دارد پس چیست ؟
                                                                                    عرفان ،
عرفان است او .
کودکی شش  ساله ای که می گوید هیچ کس را ندارد در این دنیای  بزرگ  .
اما نمی داند ،
نمی داند کسانی هستند که دوستش دارند .
مثل ما .
              مثل خدا
خدای بزرگی که او را آفرید . کمکش کرد تا صبور باشد ،
              امید باشد برای مادرش .
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط شیرین کریمی  |