آرام آرام در غربت تنهایی تاب می خورم.
نسیم هم هم آوازم شده است. برگ را از شاخه می چیند.
خش خش خش زیر پا له می شوند.
صدای های و هوی خنده ی بچه ها به گوش آسمان می رسد.
اما من تنهایم .
ابر بازی کودکان را می بیند. می خندد.
اما من در غربت تنهایی ام.
غم آرام آرام تاب می خورد.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:7  توسط شیرین کریمی
|
دومین دفترشعرهای تازه شیرین کریمی به نام "حباب های آرزو" زیور نشر یافت.
شیرین می داند که کودک است، ولی نیز آگاه است که با همان قلب کوچکش دنیا
را لمس می کند. راز بزرگی این دخترک دانش آموز در همین نکته نهفته است.او
این دنیای بزرگ را با قلب کوچک خود درمی یابد. او با دل شاعرانه خود به اندرون
اشیا نفوذ می کند و راز آنها را در می یابد و با ما در میان می گذارد:جامه سبز
درختان "خاطره هایی کهن به تن دارند!" شاعر بلند پرواز است و آرزو دارد دست
دراز کند و ستارگان آسمان را بچیند!او شاد و امیدوار است،و یقین دارد که شمع
به امید روشنگری می سوزد،و دانه گیاه به امید بهار رهایی بخش در زیر زمین
می خوابد،او در یافته است که آشیانه بلبل بر درخت رمز عشق است.دنیای شیرین
دنیای آگاهی گیاهان و جانوران است :او می بیند که ماهی دریا کودکان خود را
می بوسد،پروانه عاشق گل است،شاعر در دست های خود گل محبت دارد،چشمه
قدری از قلب پر محبتش را به دخترک می بخشد،ابر باران عشق می بارد، ماهی
هدیه ای برای موج دارد.او از آسمان می خواهد که بگوید زمین عاشق است.او
اطمینان دارد که ماهی رمز عشق را می داند.درخت با او دوست می شود.
دفتر شعرهای شیرین آکنده از آرزوهاست،آرزوهایی که چون حباب شکننده است.
او در رویای شاعرانه خود به سرزمینی می رود که در آن جنگ نباشد،در آنجا همه
عاشق باشند و آفتابش هرگز غروب نکند.در دنیای دخترک شاعر شادی خانه دارد،پس
می ماند،ولی غم می میرد و می رود.در این دنیای شاعرانه باران به میهمانی گل ها
می رود و آنها راشاداب می گرداند،پروانه سوار بر نسیم است و کبوتران آواز عشق
سر می دهند.او خزان را نیز می فهمد و ابرها را هم درک می کند،شاعر از قاصدک
می خواهد که داستانی از پرستو بگوید تا او آن داستان را با قلم محبت بر کاغذی
از جنس عشق باز گوید.چنانکه مشاهده می شود،با دفتر دوم،بیان شیرین بار نمادین
بیشتر و روشن تری به دوش می کشد و زبان او رفته رفته به تکامل شاعرانه تری
دست می یابد. شیرین به آینده پیام خود نیز می اندیشد و در جستجوی رسالت
شاعرانه خویش است:او از خود می پرسد که زمین را با چه رنگی آشنا کند،که
همیشه مانند بلبلان "آواز زندگی"بخواند. باشد که آرزوی شاعر،آرزوی همه ما
گردد! به امید آن روز فرخنده زندگی کنیم !
دکتر محمد تقی غیاثی
نقل از صفحه ۹ شماره ۹۲۸ روزنامه اعتماد ملی ۴/۳/۸۸
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:53  توسط شیرین کریمی
|
به مناسبت روز معلم
تقدیم به معلم خوبم خانم ایمان زاده
ای یار من،من دانه ای بودم و تو باغبان. مرا در دامن خود کاشتی.
به من آب محبت دادی. ریشه دادم و سر از خاک علم در آوردم.
و ستاره ای در آسمان شدم و تو ماهم.
نورت را که بوی دوست داشتن می داد،دیدم. عشقت را یافتم.
آنگاه بود که تو را فهمیدم.
پروانه شدم و در گلستان مهربانی ات، همراه با نسیم رقصیدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:42  توسط شیرین کریمی
|
زیر نم نم بارون چترا باز می شن.زیر نم نم بارون شاد می شن.
زیر نم نم بارون مردم از هر کینه ای پاک می شن خوب می شن.
زیر نم نم بارون دلا شیشه ای می شن. زیر نم نم بارون عاشق می شن.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط شیرین کریمی
|
ابرها می بارند، قطره قطره باران.ابر قطره ای باران به زمین
هدیه می کند. قطره ای به گل سرخ. قطره ای به ماه، قطره ای به نور.
من هم از شادی می بارم و هزاران قطره ی محبت به تو هدیه
می کنم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 17:55  توسط شیرین کریمی
|
بهار آمد و دامن سبزش را بر دنیا خواند
شکوفه رویید و کودکی خندید
جاده ی زندگی جاودان شد و آفرینش عاشق
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16:56  توسط شیرین کریمی
|
بهار می آید و وقت شادی دل هاست
ماهی درون تنگ می خواند و می گوید:
که چه زیباست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:16  توسط شیرین کریمی
|
تقدیم به احمدرضا احمدی
شمع با چه امیدی می سوزد؟
شاپرک با چه امیدی می رقصد؟
گل با چه امیدی به خود می نازد؟
بهار با چه امیدی می آید که می داند خزان خواهد رسید؟
شکوفه با چه امیدی می روید که می داند عاقبت خواهد افتاد بر
روی زمین ؟
... تا دنیا دنیاست همین گونه خواهد بود. همین گونه شاد خواهند
بود.
همین گونه می سوزند. همین گونه می رقصند. همین گونه به خود
می نازند. همین گونه به خود بدرود خواهند گفت . همین گونه بر
روی زمین خواهند افتاد.
همین گونه عاشق زندگی خواهند بود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط شیرین کریمی
|
شکوفه ها می رقصند
با عطر بهاری نسیم
سروها می خندند
با شادی گل های سپید
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 13:39  توسط شیرین کریمی
|
در تاریکی شب چه چیزی نهفته است؟
در زیبایی گل ها؟
در چشمک زدن ستارگان ؟
در اشک یک مادر؟
در تلاش یک پدر؟
در لبخند یک خواهر؟
کاش می شد دست دراز کرد و ستارگان را از آسمان چید و
فانوس این شب های تاریک کرد.
کاش می شد زیبایی گل ها را دزدید. کاش می شد اشک های مادر
را قطره قطره یک دریای شادی کرد.
کاش می شد ذره ذره تلاش های پدر را قدردانی یک فرزند کرد.
کاش می شد لبخند یک خواهر را دلیل شاد بودن کرد.
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط شیرین کریمی
|