هنوز
پر از حرکت
پر ازجنب و جوش
پر از زندگی
به دور توپ می چرخیم
می گوییم چه مسافت ها که پیموده ایم
می چرخیم
باز به همان سرآغاز می رسیم
اشعار و نوشته های دیگر
پر از حرکت
پر ازجنب و جوش
پر از زندگی
به دور توپ می چرخیم
می گوییم چه مسافت ها که پیموده ایم
می چرخیم
باز به همان سرآغاز می رسیم
وقتی خورشید متولد شد آسمان مادرش بود
وقتی ماهی متولد شد دریا مادرش بود
وقتی شکوفه متولد شد درخت مادرش بود
وقتی ستاره متولد شد ماه مادرش بود
و هنگامی که عشق آفریده شد محبت مادرش بود
اما چرا وقتی گل سرخ متولد شدکسی مادرش نبود
و او در تنهایی خشک شد
درخت محبت در قلبش خشک شده
شاخه هایش شکسته
و با یک نسیم از ریشه جدا می شود
در گوشش زمزمه می کنم :
بهار زندگی ای دوباره است
عید نشانه ی بهار
و حالا عید نزدیک است
باغبان شو
تنهایی عالم دیگری ست
کم به آن سفر می کنم
ولی غریب هم نیست
باید از چه بگویم
که لبخند را بر لب ها بکارم؟
باید از چه بنویسم
که جنگ بی معنا باشد؟
باید از چه بگویم
که شادی جاودان شود؟
از گل هایی می نویسم
که سر برافراشته اند
چشمانم برای دیدنشان لحظه شماری می کنند
از بهار نارنج هایی می گویم
که از عطرشان مست می شوم
از دل هایی می نویسم
که در جستجوی شادی هستند
از خوبی ها می نویسم
تا بلکه جهان نیکو شود
ای همسفر گوش سپر به من
بخوان سخنم را
ما مسافریم
مسافر جهان
ما خنده ایم و ما گریه ایم
می توانیم خنده باشیم
می توانیم گریه باشیم
می توانیم هم آواز بلبلان باشیم
می توانیم همراه کرکسان باشیم
می توانیم گل باشیم
می توانیم خار باشیم
ما مسافریم
برای روح پاک عمران صلاحی
اکنون که به آسمان چشم دوخته ام و قطره های اشک باران بر
گونه ام می چکند دیگر لبخند را بر صورت نسیم نمی بینم
پرندگان با بال های خسته چشمانشان را می بندند و در
قلب هایشان می گریند . گل ها فقط خاطره ای از او می بینند
خاطر ه ای از شعرهای پر از لبخند او و رفتن تلخ بدون خداحافظی اش
اما انگار آسمان او را بیشتر از زمین دوست می داشت
به پیش می رویم
با ترانه ای که در این هیاهو ناپیداست
کسی صدای نجواهایمان را نمی شنود
ولی بدان معنی نیست
که در سکوتیم
دنیای غریبی است
هنوز هم درختان پیر چنار
نم نم باران را دوست دارند
هنوز هم در روزهای تابستان
با امید باران پاییزی
آفتاب را می پذیرند
روشنی اش را پس نمی زنند
هنوز هم گل های آفتاب گردان
به دنبال خورشید
می چرخند
می خندند
از غم سخنی نمی گویند
هنوز هم ابرها از بازی قایم موشک با خورشید لذت می برند
هنوز هم گاهی رنگین کمان
بر روی خنده ی آسمان می نشیند
طبیعت همه لبخند زنان
به آن چشم می دوزند
بچه ها به جنب و جوش می افتند
و انگشت هایشان را به سوی آن نشانه می گیرند
دنیای غریبی است
گاهی بزرگ تر ها حتی سرشان را هم بلند نمی کنند
لالایی باد با پنجره زیباست
ولی ترس جا نمی ماند